سایت شخصی صادق سلمانی

ولتست، بهینه‌سازی تولید و عملکرد چاه، یادگیری ماشین، پایتون، چاه‌های هوشمند، تحلیل داده، فرازآوری مصنوعی

سایت شخصی صادق سلمانی

ولتست، بهینه‌سازی تولید و عملکرد چاه، یادگیری ماشین، پایتون، چاه‌های هوشمند، تحلیل داده، فرازآوری مصنوعی

سایت شخصی صادق سلمانی

مطالبی که در این سایت نوشته می‌شود به منزله تخصص من در آن‌ها نمی‌باشد، بلکه صرفاً آغازی است در مسیری طولانی برای یادگیری بهتر و عمیق‌تر.

آخرین نظرات

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «برنامه ریزی» ثبت شده است

یک توضیح در مورد عکس: این عکس را در یکی از پارک‌های اصفهان، در یک روز بارانی و در آب و هوایی بسیار مطلوب گرفته‌ام. هیچ ارتباطی هم بین من و این حیوان (که به طرز بسیار هنرمندانه از باقیمانده تنه یک درخت حاصل شده) وجود ندارد؛ چراکه او به مکاری معروف است و من نامم صادق است:) راستی کلاً لباس‌های من امسال همین‌ها بودند و در تمام عکس‌ها با این تیپ هستم!


چند مورد از فعالیت‌هایی را که در سال 95 انجام داده‌ام در اینجا لیست کرده‌ام. به نظرم مشاهده آن‌ها در اسفند 96 و مقایسه آن با کارهایی که در طول سال 96 انجام خواهم دید خیلی لذت بخش میتونه باشه. 

1- چند وقت پیش با یکی از بهترین دوستانم و در واقع یکی از معدود دوستانم (مدتی است دایره دوستانم را تنگ‌تر کرده‌ام) یک تصمیم انقلابی گرفتیم (این دوستم ان شاءالله در ماه‌های آتی برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا به کانادا و یکی از دانشگاه‌های بسیار خوب آن خواهد رفت). البته ما چند ماه پیش هم در این پست یک تصمیم جدی گرفته بودیم و اتفاقاً به خوبی هم اجرا شد.

دنبال راه حلی برای کم کردن نویزهای محیطی بودیم، که یکی از مهمترین آن‌ها تلگرام و شبکه‌های اجتماعی بود. در همان شب تصمیم گرفتیم که تمام افراد داخل لیست تلگرام را میوت (mute) کنیم و اینجوری کسی نمیتونه باعث عدم تمرکز ما بشه. مدتی است که از این کار گذشته و من به شدت راضی هستم و حس می‌کنم چندین ساعت در روز، وقت اضافه می‌آورم و می‌توانم به کارهای دیگرم برسم. تمام شبکه‌های اجتماعی مثل اینستاگرام و فیس‌بوک را هم دی اکیتو کرده‌ام (البته مدت بسیار زیادی است که هیچ فعالیتی در فیس بوک ندارم و چند سال پیش صرفاً به دلیل کنجکاوی وارد آن شدم و بعد هم متوجه شدم چندان به کارم نمی‌آید و فقط وقتم را تلف می‌کند). 

2- خدا را شکر مسیر جدید و مهمی را هم برای ادامه زندگی کاری و تحصیلی خودم ترسیم کرده‌ام و کمی هم به آن ورود پیدا کرده‌ام و همین روزهاست که آن را به طور جدی برای حداقل 3 سال به صورت مستمر ادامه دهم تا کم کم نتایج آن مشاهده شود و به دستاوردهای دلخواهم برسم (با تشکر از محمدرضا شعبانعلی و دوستان متممی که در این دو سه سال اخیر چراغ راه من بوده‌اند). 

3- سعی کرده‌ام که بتوانم فقط بر روی یک کار تمرکز کنم ولی هنوز موفق به این کار نشده‌ام. هنوز کارهای ناتمامی دارم که از یکی دو سال قبل شروع شده‌اند ولی به دلایلی برخی از آن‌ها در حال طی کردن مسیر فرسایشی هستند و بایدِ بایدِ باید قبل از سربازی (تیرماه) پرونده آن‌ها را ببندم.

4- فعالیتم را در حوزه کنکور ارشد کم کرده‌ام و فقط به مسیر و اهدافی که برای خودم نوشته‌ام فکر می‌کنم. فقط کافی است ناامید نشوم و به آن هدفی که تعیین کرده‌ام شک نکنم که بدترین چیز، شک به مسیر، بعد از شروع آن است.

5- بالاخر بعد از دو سال طفره رفتن، یک زبان خارجی به غیر از انگلیسی را در دی ماه شروع کردم و با قدرت در حال جلو رفتن هستم. انگیزه بسیاری برای یادگیری آن دارم و حس می‌کنم دنیای جدیدی به روی من باز شده است. 

6- یک زبان برنامه نوسی جدید را شروع کردم ولی از آنجایی که آموزش بدون تمرین فایده‌ای ندارد، در حال تمرین کردن هستم. سایت خوبی هم پیدا کرده‌ام و تقریباً هفته‌ای یک یا دو تمرین انجام می‌دهم که البته بسیار کم است و امید است به هفته‌ای سه تمرین برسد.

7- حس خیلی خوبی نسبت به کار در ایران پیدا کرده‌ام و دیگه گزینه‌هایی مثل اپلای در ذهنم مانور نمی‌دهند و با خیال راحت می‌تونم برنامه‌ریزی کنم.

8- و اما مدتی است که تصمیم گرفته‌ام در این سایت هم کمتر بنویسم و مدتی را به گوشه‌نشینی سپری کنم و در خلوت خودم به کارها و اهدافم بپردازم؛ اهدافی که مسیرشان نیز جذاب است. هرچند بر خلاف خیلی از افراد که می‌گویند جذاب بودن مسیر کافیه، به نظرم این حرف‌ها برای سن من نیست و من دوست دارم که نتیجه تلاش‌هایم را در قالب رسیدن به اهدافم ببینم. شاید سال‌های آینده خود طی مسیر جذابیت کافی را برای من داشته باشه ولی در حال حاضر باید به نتیجه برسم و آخر مسیر را ببینم تا اون حس را به خوبی درک کنم و در جایگاهی باشم که بگویم من نیازی به رسیدن به قله ندارم و خود مسیر برایم کافی است. 

9- تماشای تلویزیون و پیگیری اخبار منفی و همچنین خبرهای مربوط به حوزه ورزش و فوتبال را نیز به طور کامل کنار گذاشته‌ام. برای پیگیری اخبار مفید به کانال تلگرام رهبری مراجعه می‌کنم و برای دیدن برنامه‌های دلخواهم نیز از اینترنت استفاده می‌کنم.

10- یکی از بهترین اوقات من زمانی است که وبلاگ دوستان متممی را مطالعه می‌کنم. واقعاً لذت بخش است.

11- بهترین تفریح من در سال 95، پیاده‌روی در حاشیه زاینده‌رود بوده است. پیاده‌روی با بهترین دوستم که  اتفاقاً هم پسرخاله هستیم و هم پسرعمو و البته بیشتر در جایگاه برادری هستیم. متأسفانه تا ماه‌های آینده به دلیل سربازی ممکن است به مدت دو سال جدا شویم و کمتر همدیگه رو ببینیم.

پی نوشت یک: با عرض معذرت برخی جاها را کمی مبهم نوشته‌ام؛ زیرا امکان توضیحات بیشتر وجود نداشت ولی دوستان نزدیک متوجه خواهند شد.

پی نوشت دو: این قسمت را چند روز بعد و پس از انتشار پست محمدرضا شعبانعلی در مورد «مهاجرت و ادامه تحصیل» اضافه کرده‌ام:

مهاجرت، همیشه با خوردن مهر خروج و ورود در پاسپورت کنترل فرودگاه‌ها انجام نمی‌شود. گاهی با حذف چند شماره از دفتر تلفن، با بستن یا باز کردن چند اکانت در شبکه های اجتماعی، با تغییر دادن کتابی که کنار تخت‌مان است، با تغییر دادن ساعت خواب و بیداری، با تغییر دادن انتظارات و چارچوب‌های ارزیابی گزینه‌ها اتفاق می‌افتد.

خوشحالم که من و دوستم زودتر این مهاجرت را شروع کردیم.

۲ نظر ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۵۰
صادق سلمانی


یک تجربه به من نشون داده که هر وقت در مورد اهدافم حرف میزنم (البته نه با دیگران بلکه با خودم) و یا اینکه اون ها رو با جزئیات می نویسم، ناخودآگاه ایده های زیادی در حین حرف زدن به ذهنم میرسه... مثلاً حدود دو سه ماه پیش بود که تصمیم گرفتم یک نرم افزار رو به صورت حرفه ای یاد بگیرم... سریع یک دفترچه برداشتم و به طور ریز به ریز نوشتم که به چه دلیل میخوام این رو یاد بگیرم... اون موقع نمیدونستم که چطوری باید یاد بگیرم ولی هدفم از یاد گرفتنش رو میدونستم... در حین نوشتن اهدافم بودم که مدام ایده هایی به ذهنم می رسید که چطوری باید یاد بگیرم... خیلی موقع ها لازم نیست که شما دقیقاً مشخص کنید که چطوری می خواهید فلان کار رو انجام بدید، صرفاً خودتون رو در مسیر بیندازید و قدم اول رو بردارید... به مرور راهکارها پیدا میشن... فرقی هم نداره که چه کاری باشه، هر کار سختی ممکنه...

من در مدت اندکی اون نرم افزار رو بدون هیچ پیش ذهنیتی استارت زدم و خود به خود منابع و رفرنس های خیلی عالی پیدا میشد، منابعی که حتی تصورش رو هم نمیکردم!!... تنها به اون چیزهایی فکر کنید که می خواهید بدست آورید... شک نکنید که راهکارها خود به خود پیدا میشن... یعنی واقعا اینقدر دنیا کوچیکه که راهکاری برای یادگیری فلان نرم افزار نباشه؟؟!!

منظورم فقط یادگیری نرم افزار نیست، بلکه هر کار دیگه ای... سال دوم ارشد رو خیلی اذیت شدم ولی به اندازه 5 سال تجربه کسب کردم... یه چیزی رو خوب فهمیدم: هر چیزی رو که اکثرا بهم میگن اشتباهه، من مطمئن میشم که درسته... هر مسیری رو که اکثرا دارن میرن، من دیگه نباید برم... 

این روزها کلی از رفقایم در تهران و اهواز و غیره به من پیام میدن که صادق چرا هنوز ایرانی و اپلای نمیکنی، چرا امریه فلان جا نمیری و میخوای فلان جا بری و چندتا تصمیم گیری دیگه... یعنی میخوان ذهنیت خودشون رو بر من هم غالب کنند؛ ولی غافل از اینکه من به حرف های اونها با دقت گوش میدم و بعدش دقیقا مسیر عکس اون چیزی رو که گفتن طی خواهم کرد! روی کسی غیر از خدا نباید حساب باز کنیم... همه بعد از مدتی نارو میزنن و پا پس می کشند...

دیشب هم 10 کار مهمی رو که باید تا پایان سال 96 انجام دهم، لیست کردم و الآن هم دارم با جزئیات می نویسم که هدفم از انجام اونها چی هست، مطمئن هستم راهکارها مجبورن که خودشون رو به من نشون بدهند😉

۱ نظر ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۳۰
صادق سلمانی

بخشی از نوشته های محمدرضا شعبانعلی (برای مطالعه کل نوشته به این لینک مراجعه کنید):


اکثر ما، وقتی می‌توانیم چیزی را بدانیم، نمی‌توانیم از دانستن آن صرف نظر کنیم. الان خیلی از ما، از اینستاگرام و تلگرام استفاده می‌کنیم.

فرض کنید دو قابلیت جدید در این نرم افزارها اضافه شود. به نظر شما، از فردا صبح، چند میلیون نفر ساعت از وقت ملت شریف ایران، صرف سر زدن به این دو گزینه و مرور اطلاعات آنها خواهد شد؟

ما تا امروز، این قابلیت‌ها را در اختیار نداشته‌ایم و مشکلی هم نداشتیم و همه چیز به خوبی پیش می‌رفت. اما حالا که فرصتی هست که چیزی را بدانیم حیف است آن را ندانیم! به هر حال، اطلاعات ارزشمندی است و می‌تواند مفید باشد.

برای این رفتار و رفتارهای مشابه با آن، می‌توان توضیحات و توجیهات زیادی ارائه کرد که من الان قصد ندارم وقت شما را با فهرست کردن آنها بگیرم. اما توجه به یک مورد از این انگیزه‌ها، می‌تواند برای ما مفید و آموزنده باشد:

افزایش تسلط و کنترل ما بر محیط


بسیاری از ما، تمایل داریم که تسلط بیشتری بر دنیا و محیط اطراف خود داشته باشیم. این میل به تسلط به عنوان انگیزه‌ای قدرتمند، بر روی بسیاری از رفتارها و تصمیم‌های ما تاثیر می‌گذارد.

می‌توانیم فرض کنیم که یکی از علت‌های اینکه ابهام برای ما دوست داشتنی نیست، این است که ابهام این پیام را برایمان دارد که: تو آن قدرها هم که فکر می‌کنی، بر محیط خود و زندگی خود و دنیای خودت تسلط نداری.

به هر حال، نداشتن کنترل بر محیط و پیش بینی ناپذیر بودن آینده، برای بسیاری از ما، تجربه‌ی شیرینی نیست. برنامه ریزی، زمانی این ادعا را داشت که می‌تواند این تسلط بر آینده را بیشتر کند و به دلیل همین ادعا (که در عمل هم اثبات شد) ارج و قرب زیادی یافته بود و سالها بر تخت سلطنت، تکیه زده بود.

این روزها – مانند بسیاری از دیدگاه‌های سنتی که به تدریج بازنشسته می‌شوند – برنامه ریزی هم، باید بپذیرد که در مقایسه با وقت و انرژی که از ما می‌گیرد، نمی‌تواند برای ما، کنترل چندان زیادی بر روی حال و آینده‌، ایجاد کند.

در این میان ما چه باید بکنیم؟ ما چگونه برای یک زندگی بهتر و تجربیات شیرین‌تر و عمیق‌تر در دنیا، برای تجربه‌ی موفقیت (نماد بیرونی پیروزی) و رضایت (نشانه‌ی درونی پیروزی)، تلاش کنیم؟


شاید یکی از مهم‌ترین باورهایی که باید به تدریج در مدل ذهنی خود تعبیه کنیم این است که:


موفقیت و رضایت، الزاماً حاصل کنترل بیشتر بر یک محیط نیستند. بلکه حاصل انتخاب‌های بهتر در آن محیط هستند.


ابهام، بخش جدایی ناپذیر زندگی است و اگر دقیق‌تر بگوییم، خود زندگی استبه جز مردگان، تنها کسی که ابهام را تجربه نمی‌کند، کسی است که در زندان به حبس ابد محکوم است. او غذای هر روز و برنامه هر روزش را می‌داند و دنیایش به اتاقی کوچک محدود شده و تنها چیزی که در مورد آینده نمی‌داند، زمان مرگ است که آن هم مهم نیست. چه آنکه او، از هم اکنون مرده است و در جایی کمی بزرگتر از یک گور، حبس شده است.

البته احتمالاً در اینکه به هر حال ابهام در زندگی وجود دارد و نمی‌توان آن را حذف کرد، همه‌ی ما هم عقیده هستیم. اما چیزی که من می‌خواهم بر آن تاکید کنم، یک گام بیشتر است:

هدف ما در زندگی، کاهش این ابهام‌ها نیست. بلکه یادگرفتن هنر زندگی در این ابهام هاست. هنر ما، فرار از ابهام یا حتی توانایی کاهش آن نیست. بلکه پذیرش ابهام و زندگی در آغوش آن است. ابهام، درست مثل هوایی که تنفس می‌کنیم، اطراف ما را گرفته است. هدف ما نه کاهش ابهام و نه افزایش ابهام و نه اندازه گیری ابهام است. هدف ما تجربه‌ی بهتر از زندگی است که می‌تواند کاملاً مستقل از میزان ابهام موجود در زندگی باشد.

 اگر نیاموزیم که ابهام را دوست داشته باشیم و از تنفس در هوای ابهام لذت نبریم، بخش عمده‌ی زندگی ما به یکی از دو شکل زیر خواهد گذشت:

توقف - در این حالت می‌گویم: بگذار کمی بیشتر منتظر بمانم و ببینم چه می‌شود! فعلاً که هنوز دانشگاه نرفته‌ام و تکلیف آینده‌ام معلوم نیست. فعلاً که هنوز دانشگاه تمام نشده و نمی‌دانم کار پیدا می‌کنم یا نه. فعلاً که نمی‌دانم شریک زندگی‌ام را کی و کجا پیدا خواهم کرد یا اصلاً قصد ساختن زندگی مشترک دارم یا نه. فعلاً که نمی‌دانم می‌خواهم در این شرکت بمانم یا نه. فعلاً که نمی‌دانم قرار است در ایران بمانم یا مهاجرت کنم. فعلاً‌ که بحث برجام است. بحث فرجام را به زمان دیگری بگذاریم. همه‌ی انسانهای فعلاً نمی‌دانم‌ها در کنار جاده‌ی زندگی می‌مانند و فعلاً می‌دانم‌ها از کنار آنها عبور می‌کنند و می‌روند.

انتخاب گزینه‌هایی که کنترل را افزایش و ابهام را کاهش می‌دهدبسیاری از انتخاب‌های زندگی ما، به جای اینکه در راستای موفقیت و رضایت باشد، در راستای کاهش ابهام است. آن هم معمولاً از طریق گزینه‌های اشتباه. مثلاً فکر می‌کنم کسی که کارشناسی ارشد می‌خواند، در مقایسه با کسی که کارشناسی خوانده، ابهام کمتری در آینده‌اش وجود دارد. انتخاب شغلم را هم بر اساس کاهش ابهام در آینده انجام می‌دهم. همینطور در رابطه‌ی عاطفی هم، به دنبال کنترل بیشتر طرف مقابل هستم، چون فکر می‌کنم نقاط ابهام رابطه و زندگی‌ام کمتر می‌شود.

اینجا کسی را لازم داریم که با نگاه مهندسی فریاد بزند: دوست عزیز من. اصلاً هدف معادله‌ی زندگی، بهینه‌ کردن متغیر ابهام نیست. ابهام، حتی جزو شرایط مرزی این معادله‌ی دیفرانسیل پیچیده هم نیست. اصلاً ابهام هیچ چیز نیست. ابهام کاغذی است که بر روی آن، معادله‌ی زندگی را حل می‌کنی!

۱ نظر ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۲۳
صادق سلمانی

بخشی از نوشته های محمدرضا شعبانعلی (برای مطالعه کل نوشته به این لینک مراجعه کنید):


من در نگاه خودم، دنیا را با چنین استعاره‌ای می‌فهمم:

فرض کنید که چشم شما را بسته‌اند (و هرگز تا ابد باز نخواهند کرد) و شما را در سرزمینی پر از پستی و بلندی با کوه‌ها و تپه‌های زیاد، رها کرده‌اند و از شما خواسته‌اند که با راه رفتن، به تدریج به بالاترین نقطه‌ی ممکن دست پیدا کنید.

در این سرزمین، انسانهای زیاد دیگری هم هستند که مانند شما، با چشمان بسته در حرکت هستند و فاصله‌ی ما چنان زیاد است که صدای یکدیگر را می‌شنویم اما عموماً با یکدیگر برخورد نمی‌کنیم.

همه هم، به دنبال پیدا کردن بلندترین نقطه هستند.

چگونه راه خود را پیدا می‌کنید و به سمت بلندترین نقطه می‌روید؟

احتمالاً پای خود را کمی از جایی که هست تکان می‌دهید و بر نقطه‌ی دیگری می‌گذارید. اگر احساس کردید که کمی بلندتر از جای فعلی است، گام دوم را هم برمی‌دارید. اگر احساس کردید که ارتفاع آن کمتر از جای فعلی است، پای خود را بر تکیه گاه قبلی می‌گذارید و دوباره در جهتی دیگر، یک گام برمی‌دارید.

این کار را دائماً انجام می‌دهید تا به نقطه‌ای برسید که به هر سو گام برمی‌دارید، می‌بینید که نقطه‌ی جدید، پایین‌تر از نقطه‌ی فعلی شماست و تصمیم می‌گیرید که در آنجا ماندگار شوید.

این استعاره، برای من که دانش و سواد چندانی ندارم، استعاره‌ای ساده و زودفهم است که کمک می‌کند دنیا را بهتر بفهمم.

آن ارتفاع را، نمادی از رضایت در نظر می‌گیرم. نمادی از تعالی. نمادی از درک بهتر عالم هستی. نمادی از آرامش. نمادی از هر انگیزه‌ای که مطلوب انسان است و برای کسب آن تلاش می‌کند.

از سوی دیگر، چشم‌مان را بسته می‌بینم. ما فقط چند گام نزدیک را می‌بینیم. دور دست‌ها را نمی‌بینیم. نمی‌دانیم که رفتار امروز یا تصمیم امروز یا گام امروز، قرار است در آینده ما را به کجا برساند. ما فقط با هر گامی که برمی‌داریم می‌بینیم که اوضاع کمی بهتر یا کمی بدتر شده.

فکر می‌کنم فقط صدای دیگران را می‌شنویم. چون هرگز شیوه‌ای نداریم که واقعاً بفهمیم آن فرد دیگری که می‌شناسیم یا حتی کنار ماست، در نقطه‌ای بالاتر از ما قرار گرفته یا پایین‌تر.

شاید از صدا یا حرف‌ها، حدسهایی بزنیم. اما به خوبی می‌دانیم که این حدس‌ها، هرگز دقیق و قطعی نیست.

این استعاره، پیام دیگری هم دارد که برای من بسیار مهم است:

بسیاری از ما، در نقطه‌ای قرار می‌گیریم که گام به هر سو بر می‌داریم، می‌بینیم پایین‌تر از نقطه‌ی فعلی است. پس با خیال راحت آنجا می‌مانیم و می‌گوییم: آخر دنیا همین است. آخر لذت همین است. آخر درک عالم هستی همین است. آخر فهم از جهان همین است. اخر آسایش همین است. آخر درآمد همین است. آخر موفقیت همین است. اینجا دیگر منزل‌گاه نیست. بلکه سرمنزل مقصود است!

در حالی که ممکن است گرفتار تپه‌ای کوچک باشیم و کمی دورتر (یا خیلی دورتر) قله‌های بلندی وجود داشته باشند که هرگز از آنها مطلع نشویم.

استعاره‌ی من در مورد جستجوی بلندترین تپه (یا قله)، دو نکته‌ی کلیدی برای خودم دارد:

نکته‌ی اول اینکه به خاطر داشته باشم که رشد و کمال و موفقیت و نگاه عمیق‌تر به جهان اطراف، زمانی به وجود می‌آید که گاهی اوقات حاضر باشیم از نقطه‌ی بهینه‌ی محلی یا آن منزلگاه موقت عبور کنیم.

و نکته‌ی دوم اینکه فراموش نمی‌کنم و نمی‌کنیم که چشم‌هایمان بسته است. این فقط حدس ماست که قله‌ی بلندتری هم هست. ممکن است در نهایت به دره‌ای عمیق‌تر تا تپه‌ای با ارتفاع کمتر برسیم.

چرا برنامه ریزی سنتی به سادگی امکان پذیر نیست

۰ نظر ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۵۵
صادق سلمانی